توسط: مسئول سایت 15/04/1399

گلگشت

بهاران است

تمام لاله های سرخ دشتستان

تمام سبزه های سبز این صحرا

نثارت باد!

در این دشت پر از خون گشته از لاله

در این دریای زنگارین وارونه

که می رقصد درآن ابر سپیدی

خوش خوشک با ناز

نمی دانی که با تو همقدم بودن

چه گلگشتی است!

 

گلگشت، فرصتی یک ساعته در هر هفته است برای همقدم شدن­‌ها، همدلی­‌ها، همفکری­‌ها و همدرس شدن­‌هایمان ...

   گلگشت، از هر دری سخن گفتن است، گفتگوهایی که قرار است به «رفتن­‌ها» بیانجامند ...

در دنیایی که هر لحظه، داده‌­ها و اطلاعات دسته‌­بندی نشده، خودآگاه و ناخودآگاه جوان و نوجوان را به بازی می‌­گیرد و او را به ناکجا آبادها سوق می­‌دهد، گلگشت فرصتی است برای به خود پرداختن ...

ساعتی را دور هم می­‌نشینیم و به «خود» می­‌اندیشیم، به بودن­‌هایمان، به شدن­‌هایمان، به راه­‌های رفته و نرفته‌­ای که رؤیایش رهایمان نمی­‌کند ... از «خودمان» می­‌گوییم، از چراهایمان، از سؤال­‌های بی­‌جوابمان، از ابهام‌­ها، از رسیدن­‌ها و گاه ماندن­‌هایمان ...

   شور نوجوانی از دشت‌­های گلگون گلگشت همدسان می‌­رود تا دامنه­‌های پرابهام بلوغ را به سمت قله­‌های یقین و حرکت درنوردد ...